تبليغاتX
جشـــــــــن دلتنگــــــــی
جشـــــــــن دلتنگــــــــی

سلام به همگی دوستان

 امیدوارم که حال همتون خوب باشه . من برگشتم با کوله باری از ضلالت !!!

 

بالاخره خدمت سرخورده ی اینجانب تمام شد .

 

 نشد دیگه . اینجوری نخونید تموم شد . بخاطرش خییییلی بدبختی و خفت کشیدم .  19 ماه توی غربت زندگی کردم . 577 روز توی صبحگاه و شامگاه شرکت کردم . 577 روز صبح ها ساعت 5 صبحانه خوردم . 577 روز توی گرمای اون خرابشده ضهرا برا خوردن غذا بشین پاشو می رفتم . خنده هم داره .واسه ی همین اون بالا نوشتم با کوله باری از ضلالت .

 

دستاورد های من از خدمت :

 

کلی فحش یاد گرفتم .

متوجه شدم که آدما واقعا می تونن چهره های زیادی داشته باشن .

دزدی کردن از آشپزخونه رو یاد گرفتم .

یه گونی دوستای خوب پیدا کردم و هزار تا گونی دوست بد .

تا دلتون بخواد تکیه کلام های خوب و بد یاد گرفتم .

صبح زود از خواب بیدار می شم .

از بیکاری خیلی بدم میاد و در به در دنبال کار می گردم .

حرف پدر و مادر و خواهر و برادرم روی زمین نمی مونه .

زندگی توی غربت رو تجربه کردم .

زبون ترکی و لری و لهجه ی اصفهانی و کازرونی و بوشهری و کمی تا قسمتی ابری لهجه ی عرب ها رو که فارسی حرف می زنن رو می تونم صحبت کنم .

و ...

 

 

بگذریم . ماکه رفتیم و انشاالله خدا نصیب تموم پسرا بکنه تا برن و قدر  پدر و مادرشون رو بدونن . تا بدونن که بودن در کنار خانواده چه نعمتی هست که ما اونو نمی بینیم . تا متوجه بشن که هیچگی مثل پدر و مادر واسه ی آدم دوست نمی شه و هیچکی مثل اونا خاطر بچه هاشون رو نمی خوان .

 

دارم به این فکر می کنم که اگه دخترا می رفتن خدمت سربازی چی می شد !!!! ؟

از اون دریده هایی می شدن که تا بهشون بگی سلام ، شونصد تا شعر هم قافیه با سلام می سازن که توی هر مصراعش صد و نود و یکی فحش هست . اون وقت تا با شوهرش دعواش میشه می گه برو جعمش کن یه عمر توی سیستان بلوچستان پست می دادم و با بلوچ ها سر و کلّه می زدم حالا یه الف  بچه سوسول که زیر کولر خدمت کرده به من می گه بیا ظرفا رو بشور!!!!!!!  " بلانسبت که من این کار رو بکنم  "

 

خب از بحث خدمت سربازی میایم بیرون و ادامه ی توضیح رو میزاریم واسه ی کسی که قراره بره ضلالت بکشه .

 

از شما چه خبر ؟ من که خیلی وقت بود توی آدما نگشتم . از فرهنگ و ادب روز بی اطلاع هستم . از علم روز کامپیوتر بی اطلاع هستم . و ...  احتمالا چند ماهی می گذره تا آپدیت بشم !!!!  .

 

امیدوارم که در کنار خانواده همیشه موفق باشید و سلامت .

 

 

|+| نوشته شده توسط ارباب وفا در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 10:37 |

یاس

 

حدود یکماه دیگه تولد به دنیا اومدن کسی هست که با اومدنش دلتنگی رو به من هدیه داد.

حدود یکماه دیگه تولد کسی هست که با اومدنش باعث شد دنیا رو قشنگ تر ببینم .

دو سال گذشت مثل برق و باد گذشت .

 انگار همین دیروز بود که تازه از مسافرت برگشته بودمو به خاطر افسوس از دست دادنش مثل بچه ها گریه می کردم .هنوز گرمی شو حس می کنم .

هنوز صداش توی گوشمه . هنوز نگاهاش توی ذهنمه .

سال به سال بزرگتر میشه و من ترسم به خاطر آینده ی اون و خطر هایی که پیش روشه .

می ترسم گرگ هایی که توی جامعه ریختن دستشون به مهسا برسه .

اگر می دونستم کجاست مثل سایه دنبالش بودم , افســـــــــــــــــــــــــوس

خدا می دونه که از روز آشناییم باهاش حتی یه روز نشده که به یادش نباشم و واسش دعا نکنم .

یکماه دیگه توی دلم واسش یه جشن بزرگ می گیرم .بغض گلومو گرفته ، حرفم نمیاد که بنویسم .

 

 

|+| نوشته شده توسط ارباب وفا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:0 |

.

 

 

عجب عمرا تموم شد ، چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که موند و نا تموم شد

 

حالا روزگار ، پائیز و بهار ، می گذره خبر نداریم

جز سپیدی موی تیرمون ، انگار که سحر نداریم

 

خط به خط فلک روی گونه هام ، نقش رنج و غم کشیده

زندگی چنان اشک حسرتی ، از دو چشم ما چکیده

 

من شکسته تو شکسته ، از گذشته عمر و خسته

جای پای روزگاره ، روی گونه هام نشسته

 

تو نگاه تو ، تو نگاه من رنگ با وری نمونده ، نمونده

دست زندگی ، گرد حسرتی ، روی چهرمون نشونده نشونده

 

عجب عمرا تموم شد ، چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که موند و نا تموم شد

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ارباب وفا در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 14:4 |

Arbabe Vafa